تو را از بین صدها گل.. جدا کردم ... تو سینه جشن عشقت رو... به پا کردم.. برای نقطه ی پایان تنهایی... تو تنها اسمی بودی که ..صدا کردم... بگو از پاکی چشمه.. منو لبریز خواستن کن... با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن.. اگه از مرگ باورها.. از آدمها دلم سرده .. نوازش کن تو دستام رو ..که خیلی وقته یخ کرده ...
که خیلی وقته یخ کرده..
دیگه دلواپس بودن.. واسم بسه...
دیگه بیهوده پیمودن... واسم بسه..
زیادیم کرده پژمردن...
زیادیم کرده غم خوردن...
توی بیداد تنهایی...
درعین زندگی مردن..
بگو از پاکی چشمه ..منو لبریز خواستن کن...
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن..
اگه از مرگ باورها .از آدمها دلم سرده ..
نوازش کن تو دستام رو.. که خیلی وقته یخ کرده ...
که خیلی وقته یخ کرده..
عشق من عشق من.
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 5:50 توسط ؟؟؟؟؟ |
گفتگوی چهار شمع چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد. ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم. من می گم 
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و
مهم اينه كه تو كدوم قسمت از وجودشون رو فعال می كنی
پس نگو
ديگران آدمهای بدی هستن
بگو
من بد برخورد كردم
باید ظرفیت آنچه را می خواهید در خود ایجاد کنید و به تمام آنچه در
اطرافتان می گذرد با علاقه بنگرید.
زندگی کوتاهتر از آن است که شما بخواهید وقت خود را صرف تشویش
و نگرانی کنید.
هیچ وقت برای شروع دیر نیست و بهتر است که همیشه جرات آغاز
کردن را داشته باشیم.
آنچه را که مغز می تواند تصور کند و باور داشته باشد، انسان می تواند
آن را بدست آورد .
بزرگترین محدودیت انسان ساخته ذهن اوست .
تصورات ذهن تعیین کننده هدف هاست .
اندیشه حقیر انسان را حقیر نگه می دارد .
زندگی شما جلوه گاه افکار شماست .
اوضاع و احوال شما زمانی تغییر می کند که برای تغییر آن اقدام کنید.
ارزش شما بیش از آن است که تصور می کنید .
کاری را که برای دیگران انجام میدهید برای خود بکنید .
بیاموزیم که کاملا به خود متکی باشیم .
سرنوشت هر کسی را شخصیت او تعیین می کند .
اگر راحت بنشینیم هرگز راه به جایی نخواهیم برد .
یادداشت هر چیزی نخستین قدم برای به واقعیت درآوردن آن است .
برای رسیدن به هدف باید از مرز توان گذشت باید قوی تر از توان خود بود
نا توانترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان باشد و ناتوان تر
از او شخصی است که یار و دوستی را از از دست بدهد.
عالیترین مرحله قناعت و بی نیازی گذشتن از آرزو ها و امیال است .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 3:27 توسط ؟؟؟؟؟ |
عشق يك تنفس آسماني از هواي بهشت است. درخت با پژمرده شدن ان گياه نيز نابود مي شود و عشق در عرفان يعني گذشتن از من براي رسيدن به خود عشق کند. را گم مي کند. کلمات دلنشین فریاد کشیده نمی شوند،نجوا می شوند.
آدمي دايره نيست كه يك كانون داشته باشد، بيضي است و داراي دو
كانون، يك كانونش افعال است و كانون ديگرش افكار.
خدا منتهاي عظمت عالم خلقت است، عشق منتهاي عظمت آدمي.
وقتي كه قلب خشك شود، چشم نيز خشك مي شود.
دوست داشتن يك موجود ، شفاف كردن اوست
*****
عشق از گياه عشقه گرفته شده است عشقه
گياهي است که به دور درخت مي پيچد و از عصاره درخت مي نوشد اما
از نظر معلم زيست: عشق ميکروبي است که از راه چشم وارد
مي شود و به قلب سرايت ميکند.
از نظر معلم شيمي: عشق تنها اسيدي است که به قلب اثر ميکند.
از نظر معلم ديني: عشق يک موهبت الهي است که خدا براي بندگانش هديه
کرده است.
از نظر معلم رياضي: نسبت تابع عشق به تابع عقل مثل نسبت صفر است به يک.
از نظر معلم فيزيک: جوان مانند آهنربايي است که هر عشقي را به طرف خود جذب مي
از نظر معلم ادبيات: عشق بايد مثل عشق ليلي و مجنون پاک باشد.
از نظر معلم ورزش: عشق مثل توپ فوتبال است که به دروازه هر قلبي اصابت مي کند.
از نظر معلم جغرافي: عشق مانند مثلث برمودا مي باشد که انسان تا به آن مي رسد خود ![]()
![]()
![]()
دشمنانت را ببخش، این کارت نابودشان می کند.
انسان های بزرگ بخل نمی ورزند، لجاجت نمی کنند و کینه به دل نمی گیرند.
بهترین اندرزها آنهایی هستند که زندگی شده اند،نه سخنرانی.
به یاد داشته باش که گاهی سکوت بهترین پاسخ است.
ساده زندگی کن،سخاوتمندانه عشق بورز،عمیق توجه کن ومهربانانه
سخن بگو.
هرگز اجازه ندهید شکست حرف آخر را بزند.
آیینه اتو مبیل برای این نیست که رو به عقب رانندگی کنید باید از گذشته
درس بیاموزیم نه این که در گذشته زندگی کنیم.
به خاطر داشته باش که این شخصیت آدمی است که سرنوشت او را میسازد.
هیچ ناز بالشی نرم تر از وجدان آسوده نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:19 توسط ؟؟؟؟؟ |

حباب
زنـدگـی فــقــط حبــابه قصه بیدارو خوابه
اون کــه خـــوابـــه همیشه توی سرابه
اون کـــه بــیــــدار هــمــش تو اضطرابه
اون کـــه خـــوابـه نمیدونه چی گذشته
اون کــــه بـــیــدار هـــمــش فـــکـر فـرار
اون کـــه خوابـــه زندگی براش بهشته
اون کــــه بـــیــدار میگه این سرنوشته؟
اون کـــه خوابــــه چشماشو رو هم گذاشته
اون کــــــه بـــیـــدار چشمک هم براش محاله
اون کـــــه خـــوابــــه ببینید چــه بی خــیاله
اون کــــه بـــیـــدار همه چی براش سواله
اون کـــــه خــــوابـــه یــــه جورایی غم نداره
اون کـــــه بـــــیــــدار واسه غمهاش جا نداره
زندگی فـــقـــط حــبــابــه قــصـــه بیدار و خوابه
رنج هست ، مرگ هست ، اندوه جدايي هست ،
اما آرامش نيز هست ، شادي هست ، رقص هست ، خدا هست.
زندگي ، همچون رودي بزرگ ، جاودانه روان است.
زندگي همچون رودي بزرگ كه به دريا مي رود ،
دامان خدا را مي جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند.
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام مي خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا ، آواز مي خوانند ،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز مي شوند و جلوه مي كنند و مي رويند.
نيستي نيست.
هستي هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك ، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 1:45 توسط ؟؟؟؟؟ |
بنام حضرت عشق پرونده پدر؟
نامت چه بود؟
آدم
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
بهشت پاك
زمين خاك
امانت است
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز جمعه، به گمانم روز عشق
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست
نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
در كار كشت اميدم
خدا
آن هم خدا
يك سيب از درخت وسوسه
همين!!!!
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
كمي
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملا قاتت آمده؟
بلي
گاهي فقط خدا
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
تنها خدا
بلي
دو قطره اشك
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
اين سخن ها كه شنيدي همه از هجر و جفا بود
انتظار دل خسته ز دلش مهر و وفا بود
در پي رفتن تو غصه همي همدم من شد
اي درغا چه بگويم همه جا صلح و صفا بود
خون چشمم كه براي تو دمي آب نباريد
اين شنيد از لب لعلت كه دگر وقت كفي بود
بي حد از پاي فتادم كه به دنبال تو گشتم
هاجر از بهر دو جرعه گه ز مروه به صفا بود
هرچه باريدم و دل را خبري زنده نگرداند
سيل اشكم سر سجاده و در كنج خفا بود
درد عشق دل ما را كه فقط بهر جدايي است
به شبانگاه و صباحي غم تو ذكر شفا بود
سخن ار مي طلبي گوي غم عاشق ما باش
نظر رحمت هو بر دل پاك ضعفا بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 6:14 توسط ؟؟؟؟؟ |
خدا در تعطلات کریسمس در یک بعد ظهر سرد زمستانی پسر شش هفت ساله ای ویترین مغازه ای ایستاده بود او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند زن جوانی از آنجا می گذشت.همین که چشمش به پسرک افتاد آروزی و اشتیاق را در چشماش آبی او خواند.دست کودک را گرفت و داخل مغازی برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت حالا به خانه برگرد.انشالله که تعطلات شاد و خوبی داشته باشی پسرک سرش را بالا آورد نگاهی به او کرد و پرسید:خانم! شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت:<نه پسرم من فقط یکی از بندگان او هستم پسرک گفت:<مطمئن بودم با او نسبتی دارید. دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنحه می شم از خودم نمی تونم شکوفه کنم انگار کوه قصه ها رو سینه من اومده آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار به کسی یه عمره که دریدرم حتی صدای نفسم می گه گه توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم یه کم منو حوصله دلم گرفته آسمون کن منم که از این روزگار یه خرده کمتر گله کن دلم گرفته آسمون منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگ تقویم میکنه لحظه به لحظه لغنته آهای زمین... یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن دلم گرفته آسمون آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.


اشكي در گذرگاه تاريخ
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زخهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيسم
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي ب ا اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است
![]()
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 3:52 توسط ؟؟؟؟؟ |